صبح به آقایی sms میدم که شب قراره برم مهمونی زنگ می زنه , بلافاصله می گم نه مهمونی کنسل
شد نمی رم ـ چرا نمیری؟ ـ هیچی همینطوری! حوصله ندارم برم
میگه:زنگ زدم که دعوات کنم مگه درس نداری تو؟ میگم:خو تیگه که نمیرم پس دعوام نتون خو؟
نصیحتم میکنه:ببین عزیزم چرا نمیخونی؟ مگه تجربه نشد برات؟ مگه نمیخوای بیای پیشم؟ 
ـ اوهوم, میخواممم یه لحظه گوشیو نگه دار برم دیس کانکت شم خو؟
ـ تو پای نت بودی مث همیشه؟ میخوای زمان به تندی بگذره؟
ـ اوهوم آقایی دقیقا همین قصدو داشتم چه جوری فهمیدی؟ 
ـ عزیزم چرا نمیخونی؟ بی قراری؟ ـ آقایی اینو تیگه چه جوری فهمیدی؟ خهلی بی قرارم این روزا
ـ چرا بی قراری قربونت برم؟ بهم بگو تا آرومت کنم من وظیفه م اینه که آرومت کنم
از آقایی اصرار و اصرار و اصرار. از من امتناع از اونجایی که زور آقایی همیشه بیشتر از منه و من همیشه
از این بی عدالتی شکوه کردم لبهای به هم دوخته مو باز می کنم و حرف میزنم 
نمیدونم دقیقا از چی ناراحتم؟ یه حسی که اسمش بغضه قده یه نارنگی یا شایدم یه سیب سرخ راه
گلومو می بنده. دلم درد می گیره. صدای گرفته ای از دلم به گوش می رسه و می فهمم که ای دل غافل
دلمم قده دنیا گرفته. بغضی که قده نارنگی بود یا شایدم یه سیب سرخ, گلومو فشار میده و فشار میده.
نفسم بالا نمیاد. دلم بیشتر درد می گیره. فشارشو بشتر می کنه تا عاقبت چشمه ی جوشان و همیشه
خروشان چشمام میجوشه و اشکام سر میخوره رو گونه هام. اونوقت دلم واسه تو تنگ میشه. واسه
دستای سوزانت که دستای سردمو در پناهش می گرفت و بوسه ی عشق روشون می کاشت و من
خجالت زده سعی می کردم دستای سردمو از آغوش دستای سوزانت رها کنم تا شرمنده ام نکنی. واسه
نگاههای گیج و عاشقت که نگاههامو ازش می دزدیدم تا آب نشم و نرم زیر زمین... 
میرم عقب تر, سالهای دورتر, حالا حس عذاب وجدان هم به دردهام اضافه میشه. عذاب وجدان از اینکه
آخرین فرصت برای دیدن بابابزرگ عزیزمو از دست دادم. فقط به خاطر امتحان به بابابزرگم گفتم آخر هفته میام
بابا خو؟ بابا هم با تن صدای ضعیفش که حکایت ها از کسالت و خستگی داشت گفت: زحمت نکش هر
وقت تونستی بیا. ولی من وقتی تونستم برم که بابا روی تخت بیمارستان بود و دیگه با صدای مهربون و
شمرده شمرده اش حرف نمی زد و فقط با چشمهای همه رنگ و کهرباییش نگاه می کرد و اشکاش سر
می خورد رو گونه هاش. شاید بابا هم یه بغض قده نارنگی یا یه سیب سرخ راه گلوشو فشار می داد و
فشار می داد. این آخرین باری نبود که بابا رو می دیدم. چند روز بعد بابا رو دیدم که جسم خاکیشو لای
پارچه ای پیچیده بودن و فقط صورتشو می دیدم که آروم چشمهای همه رنگ و کهرباییشو بسته بود و پر
کشیده بود از دنیای خاکی به سوی یک رنگیه آسمون. ترسیدم برم جلو, ترسیدم دعوام کنه که چرا زودتر
نیومدم. قرار بود آخر هفته بیام. ولی بابا من اومدم... نگات کردم... نگام کردی... گریه کردم... گریه
کردی... بوسیدمت... نبوسیدی... حرف زدم... هیچی نگفتی... گریه کردم... گریه کردی... یادت نمیاد؟
و حالا من عذاب دارم که چرا نرفتم جلو و صورت مهربون بابا رو برای آخرین بار قبل از سپردنش به خاک پاک
غرق بوسه نکردم و قناعت کردم به اینکه گوشه ی سالن بایستم و نگاه کنم به قد رعنای بابا و این سوال
بیاد تو ذهنم که قد بابا عجب بلند شده وقت رفتن و نگاه کنم به زمزمه های آشنای مامان خانوم که دم
گوش بابای عزیزتر از جانش قرآن می خوند و آروم اونقد آروم که فک کنم فقط خودش و خداش و باباش
می شنیدن حرف می زد و اشکاش سر می خورد رو گونه هاش. شاید مامان خانوم هم یه بغض داشت قده
یه نارنگی یا شایدم یه سیب سرخ.
برگردیم به زمان حال همه ی این چیزایی که آزارم می ده نتونستم برای آقایی توضیح بدم. چون یه حرفهایی
همیشه هست که زبان قادر به توصیفش نیست و شاید نوشتن راهی باشه برای کمیییییی تخلیه شدن و
آسودگی که من الان همچین حسی دارم 
بهده اینکه واسه آقایی کم و بیش توضیح دادم که بی قرارم و دلم می گیره آقایی گفت:برو حموم!!
ـ چی؟ آقایی دیروز حموم بودم ـ خو بازم بروووو.... 
ـ یعنی اگه برم حموم حالم خوب میشه؟ دلم نمی گیره؟ اشکام سر نمی خوره؟ 
ـ شاید...!! شایدم نه...!! خوب عزیزم تیگه چه خبر؟ 
ـ اهههههه آقایی شوک زده ام کردی تو اونهمه اصرار کردی من اونهمه امتناع کردم.... اصرار کردی... امتناع
کردم... اصرار کردی... امتناع نکردم و قفل دهنمو باز کردم حالا می گی فقط برم حموم؟ یه ذره بیشتر دلداریم
بده خو من الان به شدت بحران زده ام
قلبون شب سیاه چشمهات که در اسارت مژه های به هم قفل شده ی بلندت زیبایی و شیداییشون صدچندان می شه بلم که با شیوه هایی که فخط خاصههههه خودته آرومم کردی
پ.ن ۱: ببخشید که این پست خهلییییییی طولانی شد البته از اونجایی که خهلی دیر به دیر میام فک کنم پست طولانی گذاشتن همچین خالی از لطف نباشه هوم؟ نظر شما چیه دوستای مهربونم؟
پ.ن ۲: من به پدربزرگ مادریم می گفتم "بابا" ! خیلی دوستش داشتم و دارم شاید چون هیچ وقت نه
پدربزرگ پدری داشتم و نه مادربزرگ از هیچ نوع پدری و مادری. همیشه تو بچگی هام فک می کردم شاید
اگه مادربزرگ داشتم اونم مث بابا با یه بغل پفک و لواشک و شکلات و کیک می اومد خونمون. بهدها که
بزرگتر شدم مفهوم مادربزرگ داشتن خیلی عوض شد. خیلی!! برای تنهاییای بابا, مادربزرگ می خواستم که
همیشه راه طولانیه حیاط خونه رو به انتظار نشینه و حسرت روزهای گذشته ی با هم بودن, حسرت یه بار زل
زدن تو آبیه دریای همیشه آروم چشمهای مادربزرگ توی چشمهایکهرباییش برق نزنه. می دونم که الان با همن توی خونه ای که قده مهربونیهای خداست
روح همه ی مادربزرگها و پدربزرگها شاد 
|