تبليغاتX
همیشه با تو
 
 
 
چقدر شعر نوشتیم برای باران غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
   
  اهرم ساعت موزیکالمو چند دور خلاف جهت عقربه ی ساعت می چرخونم... یه مقدار از اسپری elena توی

هوای معلق اطرافم می پاشم تا در باتلاق حس خلسه ای که نیاز دارم فرو برم. سرمو میزارم روی دستام و

چشمهامو میدوزم به حرکت اهرم قلب مانند ساعتی که از توی سینه ی پسرکی به بیرون پرت شده...

پسرکی که سرشو روی پاهای دختری گذاشته و یه لبخند پرمعنا روی لباش جا خوش کرده. روی لبای دخترک

هم لبخندی از جنس عشق خونه کرده. لبخندی که هزار حرف ناگفته داره. حرفهایی که هیچ وقت قرار نیست

گفته بشن و جاشون برای همیشه توی صندوقچه ی اسرار دل می مونه...

صندوقچه ی دلمممم پر شده از این حرفهای ناگفته که وقتی سرریز میشن هیچ کس بار سنگینی شو تحمل

نمیکنه.حتی نزدیکترین کس به من غریبه تر از هر غریبه ای برخورد میکنه و با سنگینیه کلامش بهم میفهمونه

که اشتباه کردی که حرفهای ناگفته رو به زبون آوردی, این حرفها مال صندوقچه ی دل تنهای تنهای خودته...

چشمهامو می بندم. شاید اینجوری بتونم سفر کنم. شاید اونجای دور بر فراز قله ی کوهستانی سرد دور از

شهر و آدمهای ماشینی دلم کمی آروم و قرار بگیره. میشینم روی تخته سنگی و باز می کنم حکایت دل. یه

ریز حرف میزنم و سنگ صبورم لام تا کام حرف نمیزنه...انگار خدا فقط دو تا گوش برای شنیدن بهش داده, خم

می شم و بیشتر دقت میکنم. آره انگار نه چشمی برای دیدن و قضاوت کردن نابجا داره و نه زبانی برای گفتن

و دل شکستن. خیالم راحت میشه و دوباره شروع به سخن گفتن میکنم

هر لحظه ای که می گذره انگار کوهی از روی دوشم برداشته میشه, ساعتها تند از پی هم گذشته, باد سرد

کوهستان صورتمو نوازش میکنه و گونه هام از سوزشش رنگ شقایق های وحشیه دامنه های تند کوهستان می شن

ماه نقره ای وسط آسمون پرستاره جا خوش کرده. راستی از اینجا عجب نزدیکم به آسمون. کافیه دستمو دراز

کنم تا بتونم ستاره هارو بچینم و بریزم توی سبد احساسم...

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  شب بود و سکوت... صدای برآشفته و خستگیه کلامت در هم آمیخته و حس ترس و دلهره بی رحمانه بر جانم

چنگ می انداخت. شاید لرزش تارهای صوتیه حنجره ی خاموشم, رأفت به خواب رفته ی قلبت را بیدار کرد که

عطوفت جای خشونت صدایت را گرفت و نرمیه کلامت چه غمناکک ابرهای خاکستری و پراکنده ی چشمانم را

به باریدن طلب کرد و چه فداکارانه و باگذشت درصدد برقراری مجدد صلح و آرامش تلاش کردی و خود را به در

و دیوار احساسم کوبیدی و کوه غرورت را فدای بی قراری های پاییزیه دل بارونیه من کردی تا دوباره حس آبیه آرامش را در رگهای تشنه ی روحم جاری سازی

خوب میدانستم نهایت بی رحمی ست که تو را این چنین زار و پریشان به آغوش خواب بفرستمت ولی نشد...

هرچه کردم قفل زبانم باز نشد و طلسم خاموشی بی اثر نگشت. هرچه در اعماق ذهنم دنبال جمله ای

گشتم تا بیان کننده ی شدت غصه هایم باشد هیچ نیافتم و لب فرو بستم.شاید سکوت با سمفونیه هق هق

گریه هایم, در آن لحظه ماهرترین نقال دردهایم بود

آخرین ذره های باقی مانده ی توانم را در صدایم جمع کردم و ملتمسانه خواستم که انگشتان ظریفت دکمه ی

پایان تماس را نوازش کند

وقت رفتن آهنگ غمگین صدای سکوتت از پس فرسنگها فاصله, ناآرامیه مرا و ناتوانیه تو را و دلتنگیه پاییز را به

یادم می آورد

توضیح نوشت: چند شب پیشیا یهنی پلیشب اینا منتظر تماس آقایی بودم ولی آقایی با دوست جونیاش بیرون

بود و زنگ نزد, نزد, نزد تا شیشه ی دلتنگیه ی من به تلنگری زد و شکستالبته اینم بگم که مریض

بودم و حالم خیلی بد بود و خو زودرنج و دلتنگ هم شده بودم تیگه خو...مهربونم کلی تلاش کرد تا بخندونتم

ولی هرچی میگفت من ساز مخالف میزدم

دوس داشتی الان پیشت بودم؟ نه!!     دوس داشتی بغلت میکردم و نازت میکردم؟ نه!!

دوس داشتی با هم فیلم نگاه میکردیم همونجوری که همیشه دوس داری؟ نه!!

میخوای گریه کنی و من اشکاتو پاک کنم مث وقتی که تو ماشین کنارم بودی و اشکاتو پاک میکردم؟نه!!

وای وای همش دو دقیقه بود رفته بودم بلیط بگیرما و تو هم از فرصت استفاده کردی و زار زارررر گریه میکردی

یادته؟ نههههههههههه!!     نمیخوای بگی چی شده؟ نه!!

و تنها "نه" بود که از دهانم خارج میشد و بهدترش که نتونستم تحمل کنم هق هق گریه کردم آقایی هم عصبانی شد ناراحت شد غصه خورد دلش گرفت که چرا پیشم نیس تا آرومم کنه

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  صبح به آقایی sms میدم که شب قراره برم مهمونیزنگ می زنه , بلافاصله می گم نه مهمونی کنسل

شد نمی رم     ـ چرا نمیری؟       ـ هیچی همینطوری! حوصله ندارم برم

میگه:زنگ زدم که دعوات کنم مگه درس نداری تو؟ میگم:خو تیگه که نمیرم پس دعوام نتون خو؟

نصیحتم میکنه:ببین عزیزم چرا نمیخونی؟ مگه تجربه نشد برات؟مگه نمیخوای بیای پیشم؟

ـ اوهوم, میخواممم یه لحظه گوشیو نگه دار برم دیس کانکت شم خو؟  

ـ تو پای نت بودی مث همیشه؟ میخوای زمان به تندی بگذره؟    

ـ اوهوم آقایی دقیقا همین قصدو داشتم چه جوری فهمیدی؟

ـ عزیزم چرا نمیخونی؟ بی قراری؟    ـ آقایی اینو تیگه چه جوری فهمیدی؟ خهلی بی قرارم این روزا   

ـ چرا بی قراری قربونت برم؟ بهم بگو تا آرومت کنم من وظیفه م اینه که آرومت کنم

از آقایی اصرار و اصرار و اصرار. از من امتناع از اونجایی که زور آقایی همیشه بیشتر از منه و من همیشه

از این بی عدالتی شکوه کردم لبهای به هم دوخته مو باز می کنم و حرف میزنم

نمیدونم دقیقا از چی ناراحتم؟ یه حسی که اسمش بغضه قده یه نارنگی یا شایدم یه سیب سرخ راه

گلومو می بنده. دلم درد می گیره. صدای گرفته ای از دلم به گوش می رسه و می فهمم که ای دل غافل

دلمم قده دنیا گرفته. بغضی که قده نارنگی بود یا شایدم یه سیب سرخ, گلومو فشار میده و فشار میده.

نفسم بالا نمیاد. دلم بیشتر درد می گیره. فشارشو بشتر می کنه تا عاقبت چشمه ی جوشان و همیشه

خروشان چشمام میجوشه و اشکام سر میخوره رو گونه هام. اونوقت دلم واسه تو تنگ میشه. واسه

دستای سوزانت که دستای سردمو در پناهش می گرفت و بوسه ی عشق روشون می کاشت و من

خجالت زده سعی می کردم دستای سردمو از آغوش دستای سوزانت رها کنم تا شرمنده ام نکنی. واسه

نگاههای گیج و عاشقت که نگاههامو ازش می دزدیدم تا آب نشم و نرم زیر زمین...

میرم عقب تر, سالهای دورتر, حالا حس عذاب وجدان هم به دردهام اضافه میشه. عذاب وجدان از اینکه

آخرین فرصت برای دیدن بابابزرگ عزیزمو از دست دادم. فقط به خاطر امتحان به بابابزرگم گفتم آخر هفته میام

بابا خو؟ بابا هم با تن صدای ضعیفش که حکایت ها از کسالت و خستگی داشت گفت: زحمت نکش هر

وقت تونستی بیا. ولی من وقتی تونستم برم که بابا روی تخت بیمارستان بود و دیگه با صدای مهربون و

شمرده شمرده اش حرف نمی زد و فقط با چشمهای همه رنگ و کهرباییش نگاه می کرد و اشکاش سر

می خورد رو گونه هاش. شاید بابا هم یه بغض قده نارنگی یا یه سیب سرخ راه گلوشو فشار می داد و

فشار می داد. این آخرین باری نبود که بابا رو می دیدم. چند روز بعد بابا رو دیدم که جسم خاکیشو لای

پارچه ای پیچیده بودن و فقط صورتشو می دیدم که آروم چشمهای همه رنگ و کهرباییشو بسته بود و پر

کشیده بود از دنیای خاکی به سوی یک رنگیه آسمون. ترسیدم برم جلو, ترسیدم دعوام کنه که چرا زودتر

 نیومدم. قرار بود آخر هفته بیام. ولی بابا من اومدم... نگات کردم... نگام کردی... گریه کردم... گریه

کردی... بوسیدمت... نبوسیدی... حرف زدم... هیچی نگفتی... گریه کردم... گریه کردی... یادت نمیاد؟

و حالا من عذاب دارم که چرا نرفتم جلو و صورت مهربون بابا رو برای آخرین بار قبل از سپردنش به خاک پاک

غرق بوسه نکردم و قناعت کردم به اینکه گوشه ی سالن بایستم و نگاه کنم به قد رعنای بابا و این سوال

بیاد تو ذهنم که قد بابا عجب بلند شده وقت رفتن و نگاه کنم به زمزمه های آشنای مامان خانوم که دم

گوش بابای عزیزتر از جانش قرآن می خوند و آروم اونقد آروم که فک کنم فقط خودش و خداش و باباش

می شنیدن حرف می زد و اشکاش سر می خورد رو گونه هاش. شاید مامان خانوم هم یه بغض داشت قده

یه نارنگی یا شایدم یه سیب سرخ.

برگردیم به زمان حال همه ی این چیزایی که آزارم می ده نتونستم برای آقایی توضیح بدم. چون یه حرفهایی

همیشه هست که زبان قادر به توصیفش نیست و شاید نوشتن راهی باشه برای کمیییییی تخلیه شدن و

آسودگی که من الان همچین حسی دارم

بهده اینکه واسه آقایی کم و بیش توضیح دادم که بی قرارم و دلم می گیره  آقایی گفت:برو حموم!!

ـ چی؟آقایی دیروز حموم بودم     ـ خو بازم بروووو....

ـ یعنی اگه برم حموم حالم خوب میشه؟ دلم نمی گیره؟ اشکام سر نمی خوره؟

ـ شاید...!! شایدم نه...!! خوب عزیزم تیگه چه خبر؟

ـ اهههههه آقایی شوک زده ام کردی تو اونهمه اصرار کردی من اونهمه امتناع کردم.... اصرار کردی... امتناع

کردم... اصرار کردی... امتناع نکردم و قفل دهنمو باز کردم حالا می گی فقط برم حموم؟ یه ذره بیشتر دلداریم

بده خو من الان به شدت بحران زده ام

قلبون شب سیاه چشمهات که در اسارت مژه های به هم قفل شده ی بلندت زیبایی و شیداییشون صدچندان می شه بلم که با شیوه هایی که فخط خاصههههه خودته آرومم کردی

پ.ن ۱: ببخشید که این پست خهلییییییی طولانی شدالبته از اونجایی که خهلی دیر به دیر میام فک کنم پست طولانی گذاشتن همچین خالی از لطف نباشه هوم؟ نظر شما چیه دوستای مهربونم؟

پ.ن ۲: من به پدربزرگ مادریم می گفتم "بابا" ! خیلی دوستش داشتم و دارم شاید چون هیچ وقت نه

پدربزرگ پدری داشتم و نه مادربزرگ از هیچ نوع پدری و مادری. همیشه تو بچگی هام فک می کردم شاید

اگه مادربزرگ داشتم اونم مث بابا با یه بغل پفک و لواشک و شکلات و کیک می اومد خونمون. بهدها که

بزرگتر شدم مفهوم مادربزرگ داشتن خیلی عوض شد. خیلی!! برای تنهاییای بابا, مادربزرگ می خواستم که

همیشه راه طولانیه حیاط خونه رو به انتظار نشینه و حسرت روزهای گذشته ی با هم بودن, حسرت یه بار زل

زدن تو آبیه دریای همیشه آروم چشمهای مادربزرگ توی چشمهایکهرباییش برق نزنه. می دونم که الان با همن توی خونه ای که قده مهربونیهای خداست

 روح همه ی مادربزرگها و پدربزرگها شاد

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  روزهای شیرینی رو پشت سر گذاشتم. روزهایی که از همیشه بهم نزدیکتر بودی از همیشه بی قرارتر

بودم و بی تاب شنیدن صدای روح نوازت...

نگرانم بودی و من تو دلم قند آب می شد که کسیو دارم که دلواپسم میشهبار غصه هامو رو دوشش

می زاره و دلتنگیامو با مهربونیاش تسکین می ده

وقتی با شوخیه آمیخته با لحن جدی سر دخمل یا پسمل بودنه نی نی چونه می زدیوقتی وسط موش

و گربه شدنمونبا لهجه ی غلیظ دلخوری میگفتی:"تو لجبازی نینی هم مث خودت لجباز میشه

پس نینی بی نینی" دلمو می گرفتم و میخندیدم اونقد می خندیدم که دیگه دلخوریام از یادم می رفت و دوباره لبریز میشدم از عشق

وقتی روز آخر ماه مهمونیه خدا دم افطار زنگ زدی و گفتی:"خانوم پاشو بیا افطار درست کن من گشنمه"

دلم ضعف رفت برای در کنار تو بودن

وقتی گفتی پروازت به علت طوفان شن کنسل شده دیگه قرار نیسسس با هواپیما بری و قراره با شوهر

خواهرت برگردی خونه کلی خوشحالیییییییییییی شدم که تیگه تا برسی خونه و تا پرنده ی غول آسای آسمون

به زمین بشینه و تا گوشیتو روشن کنی دلم صدجای ناجور نمیره

روزها و شب هام پر شده از نام و یاد تووقتی به تو فکر میکنم یه لبخند عمیق میشینه رو لبام،حس میکنم

زندگی خهلیییی قشنگه پر از بهونه های کوچیک واسه شاد بودنپر از لحظه های با تو بودن

هر چند این روزها گاهی دلهره میاد سراغم و اون ته مهای دلم دوس ندارم برم دانشگاه دوس داشتم پیش تو

بودم ولی فکرمو پرت میکنم سوی دیار چشمهای تو تا غصه دار نشم

لاستی عشخه من عیدت مبالککککککک قلبون شلک ماهت بشم الهی که همه نماز روزه هات قبول شده باشه ملوسکم

 دومست دالممممممم دیفونهههههه ی من

پ.ن ۱: دوستای خوبم عیدتون مبارککککککک. نماز و روزه هاتون قبول درگاه حق

پ.ن ۲:فایییییییییی خدا جون چهرا شکلک های وب دوباره به هم ریخته؟ نهههههههه

بهدا نوشت: عزیزی از ناجوونمردیه روزگار دلش گرفته و خسته از دورنگی ها چشمای قشنگشو واسه

یه مدت کوتاه بسته تا استراحت کنه. براش دعا کنید تا زودتر با دنیا آشتی شه و برگرده به آغوش گرم

خونواده ش که چشماشون می باره و می باره و دلشون پره غصه و خونه... واسه سلامتیه کامل یه صلوات

دو تا دست به سوی آسمون و یه دعا از تهه تههههه دل لطفا... ممنون از مهربونیاتون...

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  منم جمله ام رو مثل خانومی آغاز کنم آیا؟

20 سال پیش وقتی فقط 16 روز از ورود ناگهانیممم به سیاره ی شناخته شده ی زمین می گذشت، وقتی

نگاهم به آسمون بود و ستاره هارو می شمردم تا خوابم ببره یهوووووو متوجه سقوط ناگهانی تره یه شی

ناشناخته از اون بالا بالاها شدم که همرنگ خودم بود و هم زمان توی دل کوچیکم یه چراغ آبییی هم رنگ

آسمون ها روشن شد.

افتادن ناشناخته رو به فال نیک گرفتم و منتظرش موندم.

18 سال بی وفا تند از پی هم گذشته بود و من با یه جای خالیه گنده قده دریاها توی قلبم، سرگردون تو

کوچه پس کوچه های دیار محبت قدم می زدم تا....تا رسیدم به چشمهای عاشق و قلب بی تاب خانوم

گلم که بوی ناشناخته ی دیرینه مو میداد و جای خالیه قلبمو برای همیشه پر کرد.

نی نیه ناسه یه لوزه ام با وجود گرمت به زندگیم معنا بخشیدی، دوستت دالم و تفلدت مبالککک

خانومی یادته پارسال می گفتی: "ایشالا سال دیگه کنار هم تفلدمونو جشن می گیریم" ولی قسمت نشد

کاش اینهمه صبر ما یه پاداش قشنگ داشته باشه.

 عسیسم عاشختم قده همه ی شناختنیها و ناشناختنیها

 وقتی که از بهار چشم تو سرشار می شوم

 از گریه های عاشقانه سبکبار می شوم

 بانوی من! ببین چگونه من از شوق دیدنت

 هر شب در آینه ی عشق تو تکرار می شوم

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  20 سال پیش وقتی من هنوز پا روی کره ی خاکی نگذاشته بودم یه ستاره کوچولوی مهربون دل از

کهکشونهای وسیع کند، سقف آسمونو پاره کرد و تالاپی افتاد روی زمین تا مهر و محبتو روی زمین بپاشه.

ستاره کوچولو رد نورشو تو آسمونها جا گذاشته بود.

رد اون ستاره رو دنبال کردم تا اینکه منم سر از سرزمین جادوییه سبز و آبی و رنگ و وارنگ زمین درآوردم.

تو کوچه پس کوچه های دیار محبت پرسه زدم تا عاقبت رسیدم به تویی که رو به روی احساسم ایستادی و

با نگاه گیج و تبدارت زل زدی توی چشمهای عاشق من و من بی قرار رد نور ستاره کوچولوی گمشده ام

رو توی چشمهای شیدای تو خوندم و عاشق شدم و عاشق موندم.

ستاره کوچولوی مهربون سالروز فرارت از کهکشونها و ورود آروم و بی سر و صدات به زمین مبارک.

ای همیشه بهار زندگیم، لمس بودنت مبارک.

هیس!! عزیزم می شنوی؟ صدای آواز جیرجیرکهای شیطون از توی بیشه زار میاد که سرود تولدت مبارک رو

سر میدن، ستاره های مهربون هم حسابی سرشون گرم شکار لحظه های ناب عاشقی اند. یواشکی از من

و تو عکس می گیرن و یادشون رفته که نور فلاش دوربینشون شب سیاهو نورانی کرده.

باغ خاطره هامون در سکوت شب غرق نور و شادیه. می بینی ستاره کوچولو همه جا زمینی شدنتو

جشن می گیرن و من تا ابد فراموش نمی کنم که یه روز یه ستاره از آسمون تالاپی افتاد تا عشق بپاشه

توی دل بی تاب من....

در بغض غریب آسمان یاد تو بود

درد دل غنچه مثل فریاد تو بود

 در جشن شکوفه های گیلاس نیاز

حرف از گل بی خزان میلاد تو بود

پ.ن ۱: یه توضیح برای دوستای گلم تفلد آقاییم سی ام مرداد بود و من این متنو براش نوشته بودم ولی از

اونجایی که یه مدت اینترنت نداشتم نتونستم ثبتش کنم و دلم نیومد که تو خونه ی عشقمون واسه تقلد

ملوسم چیزی ننویسم این شد که این پستو با کلی تاخیر و شرمندگی می زارم. همتون خهلییییییی زیاد

دوس دالم و میسی که بهمون سر می زنین و کلی خوشحالمون میکنین.

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  يه خانوم گلی با چشای پففففف كرده و قلب آزرده و خسته از رسم زمونه از دنيای مجازی داره واستون

می نويسه. من هنوز توی شوكم. از ديشب تا حالا چشام شده ابر بهار... هی ميباره و ميبارههههه...

ديشب سازمان سنجش نتايجو اعلام كرد و من اصلن راضی نيستم از رتبه ام. دوس دارم فقط فراموشش كنم

ولی نميتونم. همه چی مث يه فيلم جلو چشام رژه ميره....درسايی كه خوندم و مطمئن بودم كه خوب

می زنم مطمئن بودم كه خوب زدم پس چی شد؟

خدايا تو كه اون بالايی و همه چيو می بينی چرا اينجوری شد؟ من زيستو خورده بودم حفظ بودم بعده آزمون از

تنها درسی كه مطمئن بودم عالی زدم زيست بود پس چرا درصدش اونقد پايينه؟

واييييييييی دارم ديوانه ميشم از اين همه فكرو سوالايی كه مياد تو ذهنم. ديشب واسه من مثل خط پايان تمام

آرزوها و برنامه هام بود. ديگه هيچ حس و حالی ندارم واسه انجام كارام

حس نوشتن ندارم بهتره برم. اميدم به انتخاب رشته ست. واسم دعا كنينننننننننننن

الان خانوم همسايه طبقه پايينمون اومد دم در و يه ذره دلداريم داد. خانومه ميگه تو ايران كه كار پيدا نميشه

برين هر رشته ای كه شد فقط مدرك بگيرين بسه. آخه دخترش هم كنكوری بود و از رتبه اش راضی نيس

توی اين شرايطی كه نياز شديد دارم به حرفای دلگرم كننده ، مامان خانومم رفته گنبد و تا شب برنمی گرده.

طفلی ديشب هم زنگ زده بود هم تبريك بگه به من و داداشم و هم باهام حرف بزنه كه من با يه لحن

خهلی خهليييی ناراحت و بغض آلود و ولوم صدای تقريبا بالا كمی پايينتر از داد و فرياد گفتم كه تنهام بزاره و

نمی خوام الان حرف بزنم

به آقايی نوشت: ديشب انتظار داشتم تويی كه به من نزديكی باهام باشی و آرومم كنی. نميدونم اين

بداقباليمو بندازم گردن فوت نا به هنگام دختر فاميلتون كه يهو آشفته ت كرد و داری از سفرت برميگردی يا

بندازم گردن تقدير بی رحم خودم كه خوف انگيزترين سرنوشتارو واسم رقم ميزنه. طغيان احساساتم رو با

بی رحمانه ترين فشارها روی صفحه كليد بخت برگشته خالی می كنم.كاش صدايی ازش بلند می شد و بر

سرم فرياد می كشيد كه عامل تمام بدشانسی ها فقط خودتی نه هيچ بنی بشر دوپای ديگه....

منو ببخش خيلی پرم فقط يه ذره درك می خوام.... ميدونم كه عزاداری و غمگين.... روحش شاد....

بعدا نوشت: چند روزی نت ندارم  از همه دوستای گلم ممنونم به خاطر دلگرمی ای که بهم دادین. دوستتون دارم خهلییییییییییییی زیاد به زودیه زود میام

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
 

مهربون من دو سال پيش تو يه شب مهتابی مثل امشب، آرام چون مسافری از راه دور اومدی و بر كرسيه قلبم نشستی، شدی حاكم بی چون و چرای قلب نازكم و بر احساسم حكمرا شدی

از عشق و مهربونی گفتی و من به نغمه های پرمهر تو روشن شدم...دل دادم و دل سپردم...

شاهزاده ی قصر بلورين قلب شيشه ايم با اومدنت همه چی رنگ گلبرگ شقايق عاشق شد...

سپيده ی عشق از افق نيلگون آسمون دلم دزدكی به همه جا سرك كشيد و عطر صميميت ياسهای كبود تو

فضای خونه ی دلم پيچيد

عشق تو خيمه زد تو صحرای وجودم و همه جارو گل افشانی كرد. نگاه گرم و عاشقت قلب تبدارمو آتيش زد. با تو عشق را شناختم و اين زيباترين متنی شد در دفتر خاطرات زندگی ام...

من راز عشقو توی گوش هميشه شنوای تو هر بامداد تا شامگاه هم چون چكاوك عاشق زمزمه میكنم.

با تو من دنيايی قده همه ی كهكشونهای خدا دارم....

با تو می تونم از روی هر جمله ی مهرآميز مشق كنم....

با تو می تونم پر بزنم تو  آبيه آسمونها و برسم به ماه عاشقا....

با تو میتونم اميدی برای طلوع خورشيد فردا باشم و شبی پر از آواز ستاره های چشمك زن....

با تو می تونم روح گل سرخی باشم كه ميل به شكفتن در وجودش زبانه می كشه....

خودتو از من دريغ نكن اي همه ی وجود من....

نازنين شب های عاشقی ، تقويم زندگی يه سال ديگه به كوله بار خاطرات با هم بودنمون اضافه كرد و

اكنون در آستانه ی سومين سال عاشقی هستيم.

كاش توی اين شب مهم،كنارت بودم. تاجی از گلهای سفيد روی سرت ميزاشتم و يه عالم رز سرخ فرش

زير پات می كردم،سبد سبد ستاره می ريختم روی سرت،يه بوس كوچولو می كاشتم روی دستای سبز و

مهربونت،توی سياهيه شبه چشمای عاشقت زل می زدم و با نگاه تبدارم می گفتم كه تا آخرای دنيا از اون

هميشه های وفادار دوستت دارم و عاشقت خواهم ماند.

وقتی فكر می كنم كه چند تا شهر كوچيك و بزرگ و هزاران فرسخ فاصله مارو از هم دور كردن مثل ابر غم

گرفته پر ميشم از حادثه ی بارون ولی میدونم كه عشق پايان فاصله هاست و من صبر می كنم تا زمان

عاشقتر از عاشقی كه فاصله ها رو يك به يك از بين ببره.

خدای مهربونم ممنونم كه عشقو به ما هديه دادی و وجود مارو شايسته ی پذيرش اين هديه ی الهی

كردی.خدا جونم ممنونم كه يكی از فرشته های مهربونتو به من بخشيدی.

خدايا توی همه ی روزهای بی قراری بهمون آرامش بخشيدی. تكيه گاهی برای روزهای تنهايی و شونه هايی

محكم برای تحمل غصه ها و آغوشی باز برای اشكای گرممون بودی. نميدونم چطوری سپاسگزارت باشم كه

شايسته ی مهربونيات و بزرگيات باشه. خدای خوبم خيلي دوستت داريممم.

كمكمون كن تا خورشيد عشق فروزان تر از هر روز بر فراز آسمون زندگيمون بدرخشه و پرتوهای مهر و

محبتش بر همه ی ابعاد زندگیمون سايه گستر باشه.

آقاييه مهربون من شب كه از نيمه گذشت قرارمون لب دريا زير نور نقره ايه ماه بيدار

روی شن و ماسه های خيس ساحل

من بی تاب شنيدن تكرار دوستت دارم گفتن های خوش طعمتم

يه جوره عجيب دلتنگتم....يه جوره عجيب دوستت دارم....

يادت نره....يه جشن كوچيكه چهار نفره

فقط من....تو....ماه....و خدای آسمونها

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  بعده یه مدت ننوشتن چقد نوشتن سخته

سلام دوستای گلم خوفین؟ دلم واسه تک تکتون یه ذره شده بود بالاخره کنکورم تموم شد و رفت راحته

راحت شدممیدونم دوس دارین بدونین چی کار کردم؟نمیدونم چی بگم خیلی اونجوری که دلم

میخواست نبود ولی بد هم نبودخیلی از سوالا بود که توی دو تا گزینه شک داشتم نمیدونین چقد اینجوری

سخته هم میدونین که نصفه راهو رفتین و دو تا گزینه رو رد کردینکافیه فقط یکی از دوتای باقی مونده رو

انتخاب کنین هم میدونین که اگه اشتباه باشه به ضررتونه و نمره منفی داره  خوب مجبور میشدم ولشون

کنم برم سراغ بقیهبه هر حال هرچی بود دیگه تموم شد و رفت. غصه خوردن فایده ای نداره

چند روزه که من و آقایی قهریم یهنی فک می کنم که قهریم خوب وقتی دو نفر چند روز از همدیگه خبر

ندارن اسمش به جز قهر چی میتونه باشه؟ ولی خودمم نمی دونم که چرا قهریم؟  هرچقد فک می کنم

می بینم کاری نکردم که آقایی بخواد ناراحت شهآخرین باری که کلی با هم حرف زدیم همون روز کنکور

بود که عشقولی شده بودیمولی از اون روز به بعد هرچقد تک میزدم جواب نمیداد یا مثلا من صد بار

تک می زدم و آقایی فقط در جوابش یه تک کوتاه می زد از ظهر به بعدم که اصلن آنتن نداره انگار گوشیش

به صورت اتوماتیک تا ساعت اداری کار می کنه

پریروز فقط یه دقیقه باهاش حرف زدم وگفتم که می خوام برم گنبد ولی لحن صداش معلوم بود خوشش نیومد

منم نرفتم. تنهایی تو خونه پوسیدم خیلی حوصله م سر میره  از صبح تا شب نشستم پای سیستم و

کارتون نگاه می کنم یا بازی می کنم

چرا اینجوری شد یهویی؟  انتظار داشتم بعده کنکور همه چی خوب پیش بره ولی همه دور و ورم خالی

شد یهو دلم واسه آقاییم خیلی تنگ شده دلم گرفته امروز تو خونه تنها بودم هرچقد زنگ زدم "مشترک

موردنظر در دسترس نبود"

به آقایی نوشت: آقایی چرا اینطوری شدی؟  واسه اینکه گفتم کاش بهتر میخوندم و تو ناراحت شدی

که چرا از اول به حرفت گوش نمی دادم؟ اگه می دونستم ناراحت می شی اصلن حرف دلمو نمی زدم چرا

همیشه از دردو دلای من ناراحت میشی؟ خوب من اشتباه خودمو قبول دارم که همیشه فک می کردم هنوز

وقت هست ولی الان دیگه می تونم چی کار کنم؟ شایدم داری یه فکرای دیگه می کنی و....

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  حال عجیبی دارم یه چیزی بینابین شوک و بی اعتمادی و ناامیدی. انتخابات ۲۲ خرداد به طور محسوسی بوی خیانت می ده،خیانت به آرای مردم. معنیه دمکراسی اینه؟

واقعا انتظار همچین اتفاقی رو نداشتم. بین آرای کاندیداها اختلاف غیرعادی وجود داره. روزهای گذشته با توجه به خبررسانی های اینترنت،روزنامه ها و دیگر رسانه های عمومی انتظار اکثریت مردم پیروزی موج سبز بود. دیروز مامان و بابام رفته بودن گنبد و اطلاع دادن که به طور تقریبی ۸۰٪ رای مردم آقای موسوی ست،اینجا هم همینطور بود،دوستانی که تهران بودند گفتند که اونجا هم اکثریت به آقای موسوی رای دادند ولی نمی دونم پشت پرده چه اتفاقاتی می افته؟

هیچ فکر کردین دلیل حضور بی سابقه ی مردم در این انتخابات چی بوده؟ مردم از وضع موجود ناراضی ان،اگه غیر از این بود چه دلیلی داشت شخصی که یک عمر رای نداده با میل باطنی بیاد پای صندوق های رای؟ چه دلیلی داشت که همه از تغییر وضع ۴ سال گذشته حرف می زدن؟

ما اعتماد کردیم و پا پیش گذاشتیم. باید از آراهای ما مثل جونشون محافظت می کردن. بی هیچ شک و شبهه ای مطمئنم که تقلب صورت گرفته. چرا اختلاف آراها در همون حد ثابت اولیه مونده و هیچ نوسانی نداشته؟ اصلا امکان نداره که پراکندگی آراها در شهرهای مختلف یکی باشه. چرا با وجود اینکه آقای محمود سالارکیا،معاون دادستان عمومی و انقلاب تهران گفتند که قطع اینترنت و پیام کوتاه در روز انتخابات صحت ندارد ولی ماها همه شاهد قطع پیام کوتاه از شب روز قبل از انتخابات بودیم؟ چرا تا حالا حتی یک رای باطله گزارش نشده؟ اصلا انگار امسال زیرساخت انتخابات رو عوض کردن. خیلی عجیبه که امسال برخلاف روند انتخابات گذشته آراها رو به صورت منطقه ای و استانی اعلام نمی کنن. چرا رسانه های عمومی حامیه رئیس دولت فعلی قبل از اعلام نتایج با اطمینان اعلام می کنن که ایشون با رای ۶۰٪ پیروزند و الان می بینیم که رای ایشون از میزان ۶۰٪ و خورده ای تکون نمی خوره؟ سوالهای زیادی دارم نمیدونم چی کسی قراره به ماهایی که اعتماد کردیم و اومدیم جلو،جواب قانع کننده بده. من که به شخصه فک نکنم دیگه تو هیچ انتخاباتی شرکت کنم. نمیدونم آرای هنرمندان،اساتید،دانشجویان،علما و روحانیون،روشنفکران و رنج کشیده های سبزاندیش کجا گم شده؟

بعد اینکه داداشم رای داد و برگشت ازش پرسیدم چی شد؟ رای دادی بالاخره؟ گفت: آره،نوشتم موسوی ولی می خونند احمدی نژاد. حالا هم می بینیم که واقعا همینطور شده.

اون موج طولانی سبز که دست در دست هم داده بودن و زنجیره ی مهرو ساخته بودن حالا در یه کابوس وحشتناک به سر می برند. من از دیشب که اولین آمارو خوندن با ناباوری چشام پره اشکه و دلم پره خون. فقط از آقای موسوی خواهش می کنم از آراهای ما حمایت کنن. هر کدوم از برگه های رای ما بارقه ای از نور امید بود که ریختیم تو صندوقها. ما درخواست می کنیم از امیدهای ما حفاظت بشه.

و کلام آخر اینکه من نه سیاسی ام نه گرایشی به حزب یا گروه خاصی دارم فقط حرف دل خودم و هزاران نفری که در شوک و ناباوری به سر می برن نوشتم.

آقای موسوی اصلاحات هیچ وقت تسلیم نمیشه. شما در هر حالت پیروز میدان بودین و ما به شما افتخار می کنیم که هنوز هستند کسانی که به فکر ما و آینده ی ما هستند. نام سبز شما برای همیشه توی قلب ها حک شد و خاطره ی این روز با تمام کارشکنی ها و قانون شکنی ها توی ذهن ها بایگانی شد.

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
   سال نوت مبارککککک عزیزم    

سلام به همهHelloسال نو و بهار طبیعتتون مبارکپست جدید سال نو رو با تاخیر دارم میزارم آخه

هم خودم هم خانومیم دستمون بند بود منظورم بند لباس نیستا  خانومی این روزا حسابی داره میخونه و

دیگه نتونست بیادو آپ کنه  البته نمیدونم شاید میخواسته من عادت بدمو بشکنم و بیام آپ کنم آخه خیلی

وقته عزیز دلم میادو آپ می کنه منم راس راس ول میگردم

الهی فدات بشم که این قدر اذیتت می کنم خانومی ببخشید خو؟   از ۱ شنبه قول دادیم به هم که تا جمعه از هم خبری نگیریم تا خانومیم بهتر بخونه اما خدایی احساس بدی دارم و بی قرارمممدلم برات

خیلی خیلی تنگ شده

عزیزم سال خوب و قشنگی داشته باشی و از خدا می خوام که سال آینده پیش هم باشیمسالی پر از

خنده و موفقیت رو برات آرزو می کنمامیدوارم که همه ی روزای زندگیت همیشه سبز مثل بهار باشه و

به تک تک آرزوهات برسی In Love

پ ن:خیلی وقته آپ نکردم و نوشتن یادم رفته خلاصه ببخشید دیده   

به خانومی نوشت: خیلیییی خیلی خیلیییی خیییلیی خییلیی خیلی خیلی دوستت دارم عزیزم دلم برات

یه ذره شده مواظب خودت باش

خانوم گلی نوشت: سهلامممم  یکی منو از شوک بیاره بیرونننننننننن  پست آقاییو دیدم دو تا شاخ

درآوردم آخه اصن انتظار نداشتم بیاد و بنویسه  اون همه قبلنا گریه زاری شیون داد بیداد می کردم که

بنویسه ولی نمی نوشت اما حالاااااااااا ....

یه وقت فک نکنین الان اومدم نت درسامو نخوندما من همشو خوبه خوببب خوندم اومدم ببینم دوستای گلم در

چه حالنپست آقایی رو که دیدم کلی خوشحالی شدم  کلی هم شرمنده ی آقایی شدم که اینقد

خوبه و من اینقد اذیتش کردمآقایی جونم میسی کلی خستگیمو تکوندی 

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  من دیگه قلم دستم بشکنه که پست طولانی نزارم  پدرم دراومد تا اسمایلی های پست قبلی رو گذاشتم

اگه کسی احیانا هر روز گذرش به اینجا خورده باشه حتما فهمیده پاراگرافی درستش کردم

این روزا عیدو بهار زودتر از همیشه به وبلاگستان اومده و همه در حال تبریک عید و آرزوهای قشنگن منم

فقط اومدم آخرین آپ سال ۸۷ رو بنویسم و عسکای آدم برفیارو بزارم که متاسفانههه سایت تینی پیک انگاری

خراب شده و باز عسکا موند واسه بعد اکشال نداره مث اینکه بختش هنوز باز نشده

چهارشنبه سوری من و آقایی هیچ کدوممون بیرون نرفتیم و به جاش آقایی بهم زنگ زد و کلی با هم حرف زدیمو عشقولی شدیم In Love واووووو توی شهرک انگار بمب منفجر میکردن خیلی افتضاح بود هلاک شدممم

از سردرد  نکته ی جالبش این بود که هر صدایی میومد آقایی تشخیص میداد که از چه نوع مواد منفجره ای

بوده آقایی چشمم روشن شمام بهلههههههه؟ بهههههدددد آقا کوچولو کلی از خاطرات چهارشنبه

سوریای گذشته برام تعریف کرد و کلی با هم خندیدیم ماشالا پیشکسوتی بوده واسه خودش

امسال برای من سال خوبی بودهرچند با استرس خیلی چیزااا گذشت استرس دوری از آقایی استرس

کنکور و .... ولی من تو سال ۸۷ توی این دنیای مجازی کلی دوستای خوب و مهربون پیدا کردم که زود زود دلم واسشون تنگ میشه و اگه چند روز نیام نت و بهشون سر نزنم انگار چیزی رو در خودم گم کردماز همتون

ممنونم که بهم یاد دادین حتی اگه خیلی از هم دور باشیم حتی اگه یه بارهم همدیگرو ندیده باشیم حتی اگه

یه ثانیه هم صدای همو نشنیده باشیم ولی می تونیم دوستای وفاداری برای هم باشیم و توی غم و شادیها

شریک هم باشیم و همدیگرو دوس داشته باشیم  برای همتون سال خوبی رو آرزو می کنم و امیدوارمممم

سال ۱۳۸۸ برای همه خوش یمن باشه و هر روز عاشقتر از پیش باشید و به خدا نزدیکتر

پ. ن ۱: طولانی ننوشتم که چشمای خوشلتون اذیت نشه

الهی نوشت: خدا جونم به خاطر سالی که با غم و شادی گذشت ولی خونواده ام سالممممم بودن و همین

بزرگترین لطفیه که به ما ارزانی داشتی ازت ممنونمامیدوارم باز هم لایق این باشم که لذت عشقووووو

بیشتر از قبل بچشم عاشقتر باشم و بتونم برای عشقم بهترین باشمدوستت دارم

به آقایی نوشت: علوسک اخمالوی من دلم واست تنگولیده پس چلا املوز زنگ نزدی؟ چلا همش گوشیت آنتن

نمی ده چلا همش میری گوشه ی اتاق میشینی که آنتنت بره؟ پسمل بد خانوم به این خوفی دالی پس

چلا رفتی اون گوشه زانوی غم بغل گرفتی؟

یه سال چه زود گذشت نه آقایی؟ من که اصن هیچی نفهمیدم وااااای داریم پیر می شیم یهنی؟ پیشیه من

دیرم شده باید برم یادت نره دومست دالم خیلی خیلییییی زیاد

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 

pctfx3.1

Pink Bear Template

Interactive Multimedia CD گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Porteghal Team

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی